یادداشت | سرخوردگی نسل‌ها بعد از اعتراضات اخیر

اتفاقي كه در روزهاي اخير به واسه كشته شدن مهسا اميني در ايران افتاد و بازخوردي كه مردم خاصه نسل جوان نسبت به اين رخداد نشان داد بزنگاهي است براي اهل توجه نسبت به اين موضوع كه آخرين بارقه از نسل جديدي كه نمي خواهد منِ دروني اش از بين برود و اين خواهش را با حضور خود در خيابان و فضاي مجازي نشان مي دهد به منصه ظهور گذاشته شده است.

محسن محبی، دانشجوی دکتری آنالیز مسائل سیاسی – مسکو در یادداشتی که در اختیار سایت خبری مدارا قرار داد نوشت: هانا آرانت در رابطه انسان با اجتماع سه نوع تفکیک و دسته بندی را قائل می شود؛ رابطه اول وضعیتی را تبیین می کند که در آن فرد از اجتماع “طرد” می شود، به هر دلیلی که توانسته باشد “بی توجهی” جمع را نسبت به خود برانگیخته کند. در این حالت فرد طرد شده تمام تلاش خود را می کند تا مجددا توجه جامعه ای که در آن زندگی می کند را به دست بیاورد، در این میان حتی توجه منفی برای انسان طرد شده یک دستاورد تلقی می شود. در نهایت تلاش برای جذب و جلب این توجه، خودکشی نیز می تواند یک گزینه رفتاری برای او باشد؛ به نحوی که با از بین بردن خود، آخرین توجه را نیز بر بیانگیزد.

دومین رابطه ای که بین انسان و اجتماع دسته بندی می شود “انفراد” است؛ از جمع فاصله گرفتن خودخواسته ای که فرد پیش می گیرد تا بتواند در گفتگوی خود با خود به شناخت بیشتر هستی و آرامش درونی دست پیدا کند. این وضعیتی است که عموما توسعه فردی را نتیجه می دهد و نسبتی با توجه جامعه ندارد و هر زمان که اراده فرد ایجاب کند به اجتماعی که در آن زندگی می کرد باز می گردد.

سومین دسته از رابطه انسان با اجتماع پیرامونی “تنهایی” است. تنهایی در ادبیات نظری تبیین شده، اطلاق به وضعیتی دارد که در آن فرد، “منِ درونی” خود را از دست می دهد و نمی تواند دیگر گفتگوی درونی شکل دهد. شناخت و شاناسایی دنیای بیرون همواره در گفتگوی “منِ بیرونی” و “منِ درونی” شکل می گیرد. پرسش من بیرونی از من درونی در مقابل سوژه ها و ابژه ها و پاسخ من درونی در مقایسه سوژه با مشابهات قبلی به شناسایی سوژه توسط من بیرونی کمک می کند. مساله جایی بحرانی می شود که “منِ درونی” وقتی با سوالاتی مکرری از سمت من بیرونی مواجه شود که پاسخی برای آنها نداشته باشد، بودن و لزوم حضورش کم رنگ می شود و من بیرونی ای می ماند که با دنیایی ناشناخته روبه رو خواهد شد و برای آنها پاسخی ندارد. من درونی زدوده می شود و پاسخ های من بیرونی به محرک های محیطی بازتابی و خالی از معنا می شود. در این حالت سوژه های محیطی برای من بیرونی در جایگاه پنجاه پنجاه می ایستد و لذت، انگیزه و نیاز از پاسخ دادن به سوژه ها از بین می رود و دنیا برای شخص در نقطه ای خنثی از معنی می ایستد. این حالت که من درونی کارکردی نداشته باشد و من بیرون نتواند پاسخی برای سوژه ها را دریابد و گفتگویی بین من ها شکل نگیرد را “تنهایی” می توان نام نهاد.

حکومت های توتالیتر با یا شبه توتالیتر با اعمال فشارها، سیاست ها و کنش های مکرری که من درونی را با بی پاسخی رو به رو کند، مردم ذیل زعامت خود را به اتم های فاقد من درونی تبدیل می کند.

تبعیض ها، دستگیری ها، سرکوب ها، شنیده نشدن ها، کشتن ها، حذف حوزه عمومی و دیگر رفتارهایی که منِ درونی را بی پاسخ می گذارد، و در این بی پاسخی، منِ بیرونی تنها می ماند.

اتفاقی که در روزهای اخیر به واسطه فوت شدن مهسا امینی در ایران افتاد و بازخوردی که مردم خاصه نسل جوان نسبت به این رخداد نشان داد بزنگاهی است برای اهل توجه نسبت به این موضوع که آخرین بارقه از نسل جدیدی که نمی خواهد منِ درونی اش از بین برود و این خواهش را با حضور خود در خیابان و فضای مجازی نشان می دهد به منصه ظهور گذاشته شده است. اتفاق تلخ اما فردای آرام شدن نا آرامی ها و حس سرخوردگی عمومی خاصه در نسل جدید است که به واسطه این همه سرکوب و سوالات پیش آمده جوابی برای چرایی آنها یافت نکرد و من های درونی بیشتری از بین خواهد رفت و این نا امیدی و سرخوردگی و بی آرزو بودن جمعی به قهقرای سکوت و صامت شدن میل خواهد کرد.

زوال آرزوهای جمعی، زوال من های درونی، تهی شدن افراد از من درونی فعال و در یک کلام تنهایی جمعی بدترین نتیجه ای است که می توان از شهریور و مهرماه ١۴٠١ در تاریخ پر فراز و نشیب جمهوری اسلامی ایران به یادگار بماند. تولید نسلی که هیچ چیزی دیگر برایش جذابیت ندارد و انگیزه هایش در دانشگاه و خیابان سرکوب شد و حال به اتم های یکسان و من های درونی از بین رفته تبدیل می شود.