کد خبر : 391118
انتشار : 2026/08/29 - 08:53
دسته‌بندی : اجتماعی، فرهنگی
چاپ

یادداشت | وقتی مخالفان محسن نامجو عدالت را با مجازات ابدی اشتباه می‌گیرند

نامجو هنرمندی است که سال‌ها از ایران دور بوده، با حاکمیت زاویه داشته و صدایش در فضای فرهنگی ایران با نوعی اعتراض سیاسی و اجتماعی گره خورده است. اکنون بازگشته است؛ بازگشتی که برای بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، به‌ویژه در خارج از کشور، پرسش‌برانگیز شده. اما مهم‌ترین دلیل اعتراض به بازگشت او، مواضع سیاسی‌اش نیست، بلکه پرونده‌ای است که در سال‌های ۱۳۹۹ و ۱۴۰۰، در فضای جنبش می‌تو در ایران، علیه او شکل گرفت.

یادداشت | وقتی مخالفان محسن نامجو عدالت را با مجازات ابدی اشتباه می‌گیرند

امیرحسین مصلی، روزنامه‌نگار در یادداشتی که در اختیار سایت مدارا قرار داد نوشت: بازگشت محسن نامجو به ایران، بیش از آنکه صرفاً خبر بازگشت یک خواننده باشد، بار دیگر یکی از دشوارترین مناقشه‌های اخلاقی و سیاسی جامعه‌ی ایرانی را در برابر ما گذاشته است؛ مناقشه‌ای که در آن چند پرسش متفاوت چنان در هم تنیده‌اند که گویی پاسخ یکی، پاسخ همه‌ی آن‌هاست.

نامجو هنرمندی است که سال‌ها از ایران دور بوده، با حاکمیت زاویه داشته و صدایش در فضای فرهنگی ایران با نوعی اعتراض سیاسی و اجتماعی گره خورده است. اکنون بازگشته است؛ بازگشتی که برای بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، به‌ویژه در خارج از کشور، پرسش‌برانگیز شده. اما مهم‌ترین دلیل اعتراض به بازگشت او، مواضع سیاسی‌اش نیست، بلکه پرونده‌ای است که در سال‌های ۱۳۹۹ و ۱۴۰۰، در فضای جنبش می‌تو در ایران، علیه او شکل گرفت.

چند زن او را به آزار و تعرض جنسی متهم کردند؛ یکی از آنان گزارشی از پلیس کالیفرنیا درباره‌ی ادعای تعرض در سال ۲۰۱۳ منتشر کرد. نامجو این اتهام‌ها را رد کرد، هرچند بعدها بابت برخی رفتارها و سخنان خود عذرخواهی نیز کرد؛ و انتشار یک فایل صوتی خصوصی از او، که در آن سخنانی بسیار تند درباره‌ی منتقدان و جنبش می‌تو بیان شده بود، بحران را بار دیگر تشدید کرد. این‌ها را نمی‌توان نادیده گرفت.

اما حقیقتی دیگر نیز هست که در فضای هیجانی این مناقشه گاه محو می‌شود، در منابع عمومی موجود، این اتهام‌ها به محکومیت کیفری یا آغاز یک دادرسی کیفری علیه نامجو منتهی نشده‌اند. این گزاره نه به معنای برائت قطعی نامجوست، نه به معنای دروغ‌گویی زنان؛ تنها یک معنای دقیق دارد، اتهام و محکومیت یکی نیستند. و درست همین‌جاست که مسئله از محسن نامجو بزرگ‌تر می‌شود.

فمینیسم برای چه به عدالت نیاز دارد؟

جنبش می‌تو یکی از مهم‌ترین رویدادهای سیاسی و اجتماعی سال‌های اخیر بود، زیرا سکوتی تاریخی را شکست. زنان توانستند از تجربه‌هایی سخن بگویند که پیش از آن، به دلایل گوناگون، ناگفتنی می‌نمود؛ قدرت، شهرت، موقعیت شغلی و ترس از بی‌اعتبار شدن دیگر نباید سپری مطلق در برابر شهادت زنان باشد. این دستاورد را نمی‌توان کوچک شمرد.

اما هر جنبش عدالت‌خواه، درست در لحظه‌ای که به قدرت می‌رسد، با خطری تازه روبه‌رو می‌شود؛ آیا خود نیز حاضر است همان قواعدی را که از دیگران مطالبه می‌کند، درباره‌ی خویش رعایت کند؟ فمینیسم اگر می‌خواهد صدای زنان شنیده شود، باید هم‌زمان درباره‌ی معیارهای اثبات، مسئولیت، تناسب مجازات، امکان توبه، امکان جبران و پایان مجازات نیز بیندیشد؛ وگرنه از سیاست عدالت به سیاست انتقام می‌لغزد.

این خطر صرفاً دغدغه‌ای بیرونی یا «ضدفمینیستی» نیست. در دل نظریه‌ی فمینیستی نیز نقدی جدی شکل گرفته که از آن با عنوان فمینیسم کیفری یاد می‌شود؛ گرایشی که مقابله با خشونت جنسیتی را بیش از اندازه به پلیس، دادگاه، زندان و مجازات گره می‌زند. حتی ادبیات حقوقی فمینیستی نیز از این چرخش مجازات‌محور هشدار داده است؛ نشریه‌ی حقوق دانشگاه هاروارد در جستاری با عنوان «روایت‌های فمینیستی برای مجازات» نشان می‌دهد چگونه سیاست‌های فمینیستی درباره‌ی خشونت جنسی می‌توانند به منطق مجازات و گسترش قدرت کیفری گره بخورند.

مسئله این نیست که مجرم نباید مجازات شود؛ مسئله این است که آیا مجازات باید تنها زبان عدالت باشد؟

از پاسخ‌گویی تا مجازات ابدی

این تمایز در پرونده‌ی نامجو اهمیتی ویژه دارد. یک انسان ممکن است به رفتاری نادرست متهم شود، ممکن است بخشی از آن را بپذیرد، ممکن است عذرخواهی کند، ممکن است بخشی از اتهام‌ها را رد کند، ممکن است دادگاه محکومش نکند و ممکن است جامعه همچنان درباره‌ی رفتارش داوری اخلاقی داشته باشد؛ همه‌ی این‌ها می‌توانند هم‌زمان وجود داشته باشند.

اما در فضای عمومی امروز، گاه از این مراحل نتیجه‌ای دیگر گرفته می‌شود، اگر دادگاه محکوم نکرد، جامعه باید برای همیشه محکوم کند. اگر این گزاره پذیرفته شود، پرسشی دشوار پیش می‌آید؛ پایان این مجازات کجاست؟ یک سال؟ ده سال؟ بیست سال؟ یا تا پایان عمر؟ و اگر تا پایان عمر باشد، چه چیزی آن را از مجازات ابدی جدا می‌کند؟

اگر فردی محکومیت کیفری ندارد، اما برای همیشه از حق بازگشت به جامعه، کار، هنر، انتشار اثر و زندگی عمومی محروم بماند، در واقع چه نوع عدالتی در حال اجراست؟ این دیگر تنها پاسخ‌گویی نیست؛ این مجازاتی است بی‌پایان. و جامعه‌ای که مجازات را بی‌نقطه‌ی پایان می‌خواهد، باید توضیح دهد چه نسبتی میان چنین مجازاتی و عدالت برقرار است.

وجود دام منطقی

ممکن است کسی بگوید «اگر دادگاه محکومش نکرد، پس باید اتهام‌ها را فراموش کنیم.» این نیز درست نیست. عدم محکومیت کیفری ثابت نمی‌کند هیچ رفتار نادرستی رخ نداده است؛ دادگاه کیفری استاندارد اثبات مشخصی دارد، حال آنکه تجربه‌ی انسانی بسیار فراخ‌تر از پرونده‌ی کیفری است. ممکن است رفتاری از نظر اخلاقی آزاردهنده، تحقیرآمیز یا ناشایست باشد، بی‌آنکه عناصر لازم برای اثبات یک جرم کیفری را داشته باشد.

بنابراین سه گزاره باید از یکدیگر جدا بمانند، «او متهم شده است»، «او رفتار نادرستی داشته است» و «او مجرم است». این سه جمله مترادف نیستند؛ و بخشی از مشکل مناقشه‌ی می‌تو در ایران دقیقاً همین‌جاست که این سه سطح گاه در یکدیگر حل می‌شوند.

آیا حق تحریم اجتماعی وجود ندارد؟

چرا، وجود دارد. نبودِ محکومیت کیفری به این معنا نیست که جامعه موظف است هنرمندی را دوست بدارد. هر فرد حق دارد بگوید «من دیگر آثار نامجو را مصرف نمی‌کنم.» یک رسانه می‌تواند بگوید «ما درباره‌ی او برنامه نمی‌سازیم.» یک سالن خصوصی می‌تواند تصمیم بگیرد کنسرت او را برگزار نکند. گروهی از زنان می‌توانند بگویند «ما نمی‌خواهیم به او تریبون داده شود.» این‌ها همه بخشی از آزادی اجتماعی‌اند.

اما تفاوتی اساسی هست میان حق تحریم و حق صدور حکم قطعی درباره‌ی حقیقت؛ و تفاوتی دیگر میان تحریم یک اثر و خواستنِ حذف دائمی یک انسان از فضای عمومی. اگر این مرزها روشن نمانند، «کنسل‌کردن» به شکلی از مجازات بدل می‌شود که نه دادگاهی دارد، نه آیین دادرسی، نه معیاری روشن برای پایان.

بل هوکس و مسئله‌ای که فمینیسم ایرانی باید دوباره بخواند

در این نقطه، بازگشت به بل هوکس اهمیت می‌یابد. هوکس فمینیسم را صرفاً مبارزه‌ی زنان با مردان نمی‌دانست؛ در کتاب «نظریه فمینیستی: از حاشیه تا مرکز» حتی فصلی با عنوان «مردان: رفقای مبارزه» دارد. همین عنوان به‌تنهایی بخش مهمی از تفاوت او را با فمینیسم ضدمرد آشکار می‌کند.

هوکس نمی‌گوید مردان مسئول خشونت نیستند، نمی‌گوید مردسالاری وجود ندارد، نمی‌گوید زنان نباید در برابر خشونت مردان مقاومت کنند؛ او مسئله را یک گام عمیق‌تر می‌برد، مردسالاری یک نظام است، نه ویژگی زیستی مردان. در نگاه او، مردان می‌توانند هم از قدرت پدرسالارانه سود ببرند و هم خود از همان نظام آسیب ببینند. او در بحث مردانگی نیز میان «مردانگی» و «مردانگی پدرسالارانه» تفاوت می‌گذارد؛ بحران مردان، از نظر او، بحران مردانگی به‌طور کلی نیست، بلکه بحران مردانگی پدرسالارانه است.

این تمایز برای بحث ما حیاتی است، زیرا اگر بگوییم مردان مشکل‌اند، سرانجام به نوعی ذات‌گرایی جنسیتی می‌رسیم؛ اما اگر بگوییم مردسالاری مشکل است، می‌توانیم از تغییر رفتار، اصلاح فرهنگ، مسئولیت فردی و بازسازی رابطه‌ی زنان و مردان سخن بگوییم. فمینیسم در حالت دوم همچنان پروژه‌ای رهایی‌بخش است؛ در حالت اول، خطر آن هست که به پروژه‌ی حذف یک جنس بدل شود.

میساندری؛ جایی که نقد قدرت به نفرت از جنسیت تبدیل می‌شود

در این بحث باید واژه‌ای را که اغلب بی‌دقت به کار می‌رود، دقیق تعریف کرد، میساندری، یعنی خصومت، تحقیر یا نفرت نسبت به مردان به‌عنوان یک گروه جنسیتی.
هر انتقاد تندی از یک مرد میساندری نیست، هر نقدی به مردسالاری میساندری نیست، هر مطالبه‌ای برای مسئولیت‌پذیری مردان نیز میساندری نیست. اما اگر منطق از «این مرد رفتار مشخصی انجام داده است» عبور کند و به «مردان ذاتاً چنین‌اند» یا «چون او مرد است، اصل بر خطرناک بودن اوست» برسد، آن‌گاه به قلمرو ذات‌گرایی جنسیتی وارد شده‌ایم؛ و این دقیقاً همان چیزی است که فمینیسم باید از آن بپرهیزد.

اگر زنان را نمی‌توان به دلیل زن بودن، ذاتاً ضعیف، احساسی یا ناتوان دانست، مردان را نیز نمی‌توان به دلیل مرد بودن، ذاتاً متجاوز، خشن یا فاسد شمرد. اصل ضدتبعیض باید دوسویه باشد.

از استبداد متنفر باشیم، اما شبیه منطق آن نشویم

اینجا به بخش سیاسی ماجرا می‌رسیم. اینکه نامجو منتقد حاکمیت است، هیچ مصونیتی برایش نمی‌آفریند؛ اگر مرتکب خشونت جنسی شده باشد، مخالفت سیاسی‌اش با حکومت جرمش را پاک نمی‌کند. اما عکس آن نیز صادق است، مخالفت با جمهوری اسلامی دلیل بی‌اعتبار بودن اتهام علیه او نیست، همان‌گونه که اتهام علیه او نیز دلیل موافقت با حاکمیت نیست. مسئله دقیقاً همین توانایی در تفکیک است.

جامعه‌ای که سال‌ها نظام قضایی را به دلیل بی‌اعتنایی به دادرسی عادلانه، اعتراف اجباری، برچسب‌زنی و مجازات‌های نامتناسب نقد کرده، نباید در لحظه‌ای که فردی منفور سیاسی یا فرهنگی را هدف گرفته، اصل دادرسی را امری تزئینی بینگارد. البته مقایسه‌ی مستقیم فعالان می‌تو با حکومت‌های اقتدارگرا نادرست و حتی توهین‌آمیز است، اما می‌توان درباره‌ی شباهت یک منطق هشدار داد؛ منطقی که از اتهام به برچسب، از برچسب به قطعیت و از قطعیت به حذف می‌رسد. در این زنجیره، جایی برای تردید، تناسب، اصلاح، جبران یا پایان مجازات باقی نمی‌ماند، و این همان چیزی است که یک جامعه‌ی دموکراتیک باید از آن بترسد.

آزادی بیان، حق زنان و حق بازگشت؛ چرا باید همه را با هم تحمل کنیم؟

ممکن است من با نامجو مخالف باشم، ممکن است از سخنانش درباره‌ی می‌تو منزجر باشم، ممکن است روایت یک زن را باورپذیر بدانم، ممکن است آثار او را تحریم کنم، حتی ممکن است معتقد باشم حضورش در یک جشنواره یا سالن خاص تصمیمی درست نیست؛ اما هیچ‌یک از این‌ها مرا ناچار نمی‌کند بگویم او باید برای همیشه از جامعه حذف شود.

از سوی دیگر، دفاع از امکان بازگشت او به ایران نیز نباید به معنای ساکت کردن زنان شاکی یا منتقدانش باشد. جامعه‌ی آزاد دقیقاً جایی است که این دو حق متعارض بتوانند در کنار هم بمانند، حق اعتراض به یک هنرمند، و حق آن هنرمند برای بازگشت به جامعه، مگر آنکه قانون مانع آن شده باشد. این تحمل تناقض نیست؛ این معنای آزادی است.

مسئله نهایی نامجو نیست؛ مسئله ما هستیم

شاید وسوسه‌انگیز باشد که این نوشته را با دفاع از نامجو به پایان ببریم، اما این کار مسئله را کوچک می‌کند. مسئله، نامجو نیست؛ مسئله این است که فمینیسم ایرانی در برابر قدرت چه می‌کند؟ آیا قدرت را نقد می‌کند یا فقط می‌خواهد قدرت به دست افراد «درست» بیفتد؟ آیا با منطق سلطه مخالف است یا تنها با سلطه‌ای که علیه گروه خودش اعمال می‌شود؟ آیا برای قربانی‌شدنِ زنان حقی مطلق قائل است، اما برای متهمان حقی مطلق قائل نیست؟ آیا اصل برائت را اصلی حقوقی می‌داند یا امتیازی برای افراد محبوب؟ آیا می‌تواند هم‌زمان با قربانی همدلی کند و درباره‌ی متهم نیز منصف بماند؟ و مهم‌تر از همه، آیا فمینیسم می‌تواند از منطق مجازات فراتر رود؟

فمینیسمی که تنها بپرسد «چه کسی را باید حذف کنیم؟»، چیزی بیش از تغییر فهرست حذف‌شدگان به دست نیاورده است. اما اگر بتواند بپرسد «چه ساختاری خشونت را تولید می‌کند؟»، «چگونه می‌توان از تکرار آن جلوگیری کرد؟»، «چگونه باید از قربانی حمایت کرد؟»، «چگونه مسئولیت را تعیین کرد؟»، «چگونه امکان جبران و تغییر را فراهم آورد؟» و سرانجام «مجازات چه زمانی باید پایان یابد؟»، آن‌گاه از اخلاق انتقام عبور کرده و به سیاست عدالت نزدیک شده است.

بل هوکس در گفت‌وگویی درباره‌ی مردان و پدرسالاری، در واکنش به خشونت مردانه تأکید می‌کرد که اگر واقعاً بخواهیم پدرسالاری تغییر کند، نمی‌توانیم از مردان روی برگردانیم و نپرسیم چرا مردان این‌گونه تربیت می‌شوند. شاید این مهم‌ترین درس برای بحث امروز باشد.

هدف فمینیسم نباید تولید مردان خوب و مردان بد باشد؛ هدف باید ساختن جامعه‌ای باشد که در آن خشونت، از سوی مرد یا زن، امکان کمتری برای تکرار داشته باشد؛ جامعه‌ای که در آن قربانی بتواند سخن بگوید، متهم حق دفاع داشته باشد، مجرم به‌تناسب مجازات شود و هیچ انسانی برای همیشه در وضعیت محکومِ ابدی باقی نماند.

زیرا عدالتی که نقطه‌ی پایان نداشته باشد، دیگر عدالت نیست؛ مجازات است. و اگر آن‌قدر از ماشین مجازات استبدادی بیزاریم که نمی‌خواهیم شبیه آن باشیم، باید بیش از هر چیز مراقب یک نکته باشیم، نه اینکه همان افراد را مجازات کنیم، بلکه اینکه همان منطق را به ارث نبریم.

فمینیسم قرار نیست ماشین مجازات را از دست یک قدرت بگیرد و به دست قدرت دیگری بسپارد؛ قرار است بفهمد چرا انسان‌ها به ماشین مجازات نیاز پیدا می‌کنند، چگونه باید آن را محدود کرد، و چگونه روزی می‌توان بدون آن نیز عدالت را تصور کرد.

 

اخبار مرتبط:
سخنان علیرضا قربانی در کنسرت شیراز
سخنان علیرضا قربانی در کنسرت شیراز

علیرضا قربانی در هفتمین شب کنسرت خود در شیراز، ضمن قدردانی از حضور مخاطبان، برای مردم ایران و شیراز آرزوی گشایش و رفع مشکلات اقتصادی و معیشتی کرد.

یوسف تیموری با «ماه عسل» به تلویزیون می‌آید
یوسف تیموری با «ماه عسل» به تلویزیون می‌آید

یوسف تیموری در سریال تلویزیونی «ماه عسل» به کارگردانی منوچهر هادی بازی می‌کند.

رونمایی از پوستر رسمی «اسکورت» 
رونمایی از پوستر رسمی «اسکورت» 

پوستر رسمی فیلم «اسکورت» در آستانه اکران در سینماهای سراسر کشور رونمایی شد.

ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلیه حقوق محفوظ است